صدای دوست

گفتن از دوست چه دیدی که چنان مسروری؟گفتم ازدوست همین بس که زما یادکند.

چای با طعم خدا
نویسنده : یک دوست - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٠
 

 

این سماور جوش است ،
پس چرا می گفتی ، دیگر آن خاموش است؟
باز لبخند بزن ...
قوری قلبت را زودتر بند بزن
توی آن مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام چای تو دم بکشد ..
شعله اش را کم کن ...
دستهایت: سینی نقره نور
اشکهایم: استکانهای بلور
کاش، استکانهای مرا، توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی ،
خنده هایت قند است
چای هم آماده است
« چای با طعم خدا »
بوی آن پیچیده ، از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزیز:!
توی فنجان دلم چایی داغ بریز...

" عرفان نظر آهاری "