صدای دوست

گفتن از دوست چه دیدی که چنان مسروری؟گفتم ازدوست همین بس که زما یادکند.

5 نکته ی فراموش نشدنی!
نویسنده : یک دوست - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٦
 

 روزی یکی از انبیا در خواب دید که خدا به او وحی فرمود:


 ای پیامبر من فردا که بیدار شدی به اولین چیزی که برخوردی آن را بخور

دومین چیز را پنهان کن

سومینش را بپذیر

چهارمین را مایوس نکن و از پنجمی فرار کن!

فردا پیامبر به راه افتاد تا به کوهی برخورد که مانعش شده بود باخود گفت چگونه این کوه را ببلعم؟ناگهان از بزرگی کوه کاسته شد و آن کوه کوچک و کوچک تر شد تا به اندازه یک لقمه در آمد.پیامبر وقتی آن را خورد دید خوشمزه است.

در ادامه راه به دومین چیزی که برخورد کرد صندوقی از جواهرات بود.طبق دستور آن را در زیر خاک پنهان کرد.چند قدم برداشت و نگاه به عقب کرد و صندوق را دید که از خاک بیرون آمده.به هرحال او وظیفه خود را انجام داد.

وقتی مشغول قدم زدن در باغ بود کبوتری را دید که از دست باز شکاری فرار میکرد.طبق وحی کبوتر را پذیرفت و در آغوش گرفت.لیکن باز شکاری به او گفت ای رسول خدا این طعمه من بود میخواهی مرا مایوس کنی از خودت؟

پیامبر به یاد چهارمین حکمت افتاد و غذایی برای باز تهیه کرد و به او داد.

و در نهایت به یک مردار متعفن برخورد کرد و از آن فاصله گرفت.

اما بعد پیامبر حکمت این پنج چیز را از خدا خواست:

1-خدا وحی فرمود آن کوهی که به لقمه تبدیل شد خشم و غضب توست که باید آن را مانند لقمه ای فرو بری

{و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس}

2-آن گنجی که دیدی کارهای خیر توست که اگر پنهانی انجام بدهی و آن را آشکار نکنی در قیامت این کار خوب تو را به همه نشان میدهم.

میدانید که اگر کار خیری را پنهانی انجام دهید ثواب بیشتر دارد و باهر بار آشکار سازی یک درجه از آن ثواب عمل صالح کمتر میشود.

3-منظور از کبوتر طرد نکردن است یعنی هیچ کس را از خودت مران

با ضعیفان هرکه گرمی کرد عالمگیر شد      

  ذره پرور باش تا خورشید تابانت کنند

4-این هم که دیگر مشخص است

5-و اما آن مردار متعفن گناه غیبت است که باید از آن بپرهیزی و فرار کنی چرا که کارهای خوب و اعمال صالح تو را از بین میبرد!