صدای دوست

گفتن از دوست چه دیدی که چنان مسروری؟گفتم ازدوست همین بس که زما یادکند.

هربار که می روی رسیده ای!
نویسنده : یک دوست - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٢
 

لاک پشت پشتش سنگین بود و جادههای دنیا طولانی.

میدانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته میخزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمیداشت و آن را چون اجباری بر دوش میکشید.

پرندهای در آسمان پر زد، سبک؛

و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدلنیست.

کاش پُشتم را این همه سنگین نمیکردی.

منهیچگاه نمیرسم. هیچگاه. و در لاک سنگی خود خزید، بهنیت ناامیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد.

زمین را نشانش داد. کُرهای کوچک بود.

و گفت: نگاهکن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمیرسد.

چونرسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.

و هر بار که میروی، رسیدهای.

و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکیسنگی نیست،

تو پارهایاز هستی را بر دوشمیکشی؛ پارهایاز مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت.

دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.

سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتی اگر اندکی؛

و پارهای از (او) را با عشق بر دوش کشید.

{عرفان نظرآهاری}