صدای دوست

گفتن از دوست چه دیدی که چنان مسروری؟گفتم ازدوست همین بس که زما یادکند.

باران-فریدون مشیری
نویسنده : یک دوست - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٥
 

  

چه گویم بغض می گیرد گلویم

اگر با او نگویم با که گویم

فرود آید نگاه از نیمه ی راه

که دست وصل کوتاه است کوتاه.

نهیب باد تندی وحشت انگیز

رسد همراه بارانی بلاخیز

بسختی می خروشم: های باران!

چه می خواهی ز ما بی برگ و باران؟

برهنه بی پناهان را نظر کن

در این وادی قدم آهسته تر کن

شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل؟

پریشان شد پریشانتر چه حاصل؟

تو که جان می دهی بر دانه در خاک

غبار از چهره گلها می کنی پاک

غم دلهای ما را شستشو کن

برای ما سعادت آرزو کن!